تبلیغات
آغازی دوباره - شعر




























آغازی دوباره

خدایا من چیزی نمی بینم آینده پنهان است ولی آسوده ام چون تو را می بینم و تو همه چیز را..........

شــب بخیر ای آخــریـن امـید من
نذار تـــاریکی تو قـلبت بشـینه
چشات رو به روی شهر شب ببند
تا چشای کوچیکت خواب ببینه
می دونـم خـواب ســتاره می بینی
خنده هات برای من غریبه نیست
با مــداد نــــقره ای رو تـــــن مـاه
همه ی آرزوهـــات رو بنـویس
غروبـا تو سرزمـــــــین خواب تو
بوی تنهایی و غربـــت نمیـــــآد
توی کوچــــــه های ســـــــبز اون
بجز، صدای پای محبت نمــــیآد
فرصت موندن شـــهر خواب کـمه
دلت رو به آســــــمون گره بزن
پا بذار تو جاده های کــــــهکشون
شب بخیرای آخـــــرین امید من

نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389 ساعت 02:43 ب.ظ توسط تــــــــــــــرانـــه ... مهربونی برای من ... |


Design By : Pichak